![]() |
![]() |
|
| یه دفترچه خاطرات شخصی الکترونیکی ! |
|
به نام خداي مهربون سلام دوستاي خوب .احوالتون چطوره؟ ما هم خوبيم ! مي خواستم تولد حضرت علي (ع) بيام و اين روز رو به همه آقايون خوبمون تبريك بگم ولي مثل هميشه خيلي زود دير شد .به اين فكر ميكردم كه ما آدم ها گاهي حتي وقت نمي كنيم براي كارهاي بزرگ يا حتي كوچيك از هم تشكر كنيم حتي يه تشكر خيلي كوچيك .اما من امروز از همه ي مردهاي مهربون و دلسوز از همه ي پدرهاي زحمت كش بابت همه خوبي هاشون تشكر مي كنم .راستش روز پدر متوجه شدم كه همه ي آقايون ما يه جورايي كمبود محبت دارند .وقتي رفته بودم براي باباي خوبم هديه بخرم فروشنده كه يه آقاي سن بالايي بود با يه آه دلسوزانه اي گفت كه دخترم ما مردا آدماي بيچاره اي هستيم ...(و كلي دردو دل ) اونجا بود كه ياد باباي خودم افتادم و با خودم گفتم يعني باباي ما به اين كادو بيشتر احتياج داره يا به محبت ؟! بعد از اون رفتم كه دسته گل بخرم ! فروشنده يه آقا پسر جووني بود ، بعد از اينكه دسته گل رو برام پيچيد ازشون تشكر كردم وگفتم "روزتون مبارك " بنده خدا انقدر ذوق كرد كه همونجا بود حس كردم الانه كه از خوشحالي بال در بياره .شب هم كه تو جمع نشسته بوديم همه پسر ها از اينكه كسي تحويلشون نميگيره شاكي بودن .پس پيشنهاد ميكنم پسرهاي مجرد زودتر ازدواج كنن كه حداقل چند سال اول زندگيشون يه كادوي درست و حسابي بگيرن تا دچار اين همه كمبود محبت نشن ! روز مرد هم من مثل احسان جونم دلم كلي گرفته بود آخه خيلي دوست داشتم كه احسان بود و يك جشن خيلي بزرگ براش ميگرفتم كه از همه ي خوبي هاش تشكر كنم .اما اشكال نداره به قول اقا احسانم ميمونه براي سال بعد .به اميد اون روز كه ... خب از بحث روز مرد بيايم بيرون ولي كلا خيلي دوست داشتم اين حرف هارو بزنم كه بدونيد من هم طرفدار آقايون هستم و با فمنيست كاملا مخالفم !!! (خانم ها منو نكشن ) دوستان عزيز اين حرف ها اصلا مهم نيست ، به قول داداشم كه هميشه ميگه با زندگي عشق نكنيد با عشق زندگي كنيد.من هم اين حرف رو هدف زندگي خودم كردم و هميشه توي همه ي شرايط سعي كردم كه همه ي مشكلاتم رو با محبت كردن به ديگرون حل كنم .اين كارامد ترين راه حل براي من بوده ،شما هم امتحان كنيد .خب ببخشيد كه سرتون رو درد آوردم نميدونم چرا امروز حس نصيحت كردنم گرفته (مثل بابا بزرگا ).دیگه برم که کلی برای فردا کار دارم . دوستتون دارم .خدانگهدار معشوق من همچون خداوندي در معبد نپال گويي از ابتداي وجودش بيگانه بوده است او مرديست از قرون گذشته يادآور اصالت زيبايي او در فضاي خود چون بوي كودكي پيوسته خاطرات معصومي را بيدار مي كند او مثل يك سرود خوش عاميانه است سرشار از خشونت و عرياني او با خلوص دوست ميدارد ذرات زندگي را ذرات خاك را غم هاي ادمي را غم هاي پاك را او با خلوص دوست ميدارد يك كوچه باغ دهكده را يك درخت را يك ظرف بستني را يك بند رخت را معشوق من انسان ساده ايست انسان ساده اي كه من او را در سرزمين شوم عجايب چون اخرين نشانه يك مذهب شگفت .... پنهان نموده ام.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط باران |
|
|
به نام او که هر که او را بشناسد ، راه او باريک
و هر که او را نشناسد ، راه او تاريک ... سلام ! شرمنده ! هیچی نگم بهتره !
روز پدر هم اومد و گذشت و فقط اعصابم به هم ریخت ! شب عید ، خونه مادر بزرگم دعوت بودیم . زن داداشم هم خونه ما بود و خواهرم و شوهرش اومدن دنبالمون تا بریم خونه مادر بزرگم . اونجا همه بودن ، شلوغ بود و پر سر صدا . یعنی دقیقا اون طوری که من بدم میومد . تا موقع شام سر خودم رو با بازیهای موبایل گرم کردم . وقت شام زود رفتم شام خوردم و اومدم بیرون . با پسرخاله ام داشتیم در مورد کار صحبت میکردیم که دخترخاله ام اومد و سر به سر گذاشتنش شروع شد . از چپ چپ نگاه کردن گرفته تا در گوشی پچ پچ کردن با اون دختر خاله دیگه ام و خنده های شیطنت آمیز . خیلی خیلی اعصابم خورد شد ! کارهام رو کردم و زود از جلوی چشمهاشون دور شدم . خدا خدا میکردم تا زود برگردیم . خوشبختانه هم زود برگشتیم . فردا صبحش خواهرم دوباره اومد خونه ما و واسه جشن روز پدر داشتیم برنامه ریزی میکردیم . زن داداشم هم اون شب خونه ما بود . خلاصه ، نزدیکهای ظهر هدیه ها رو آوردیم و به بابام دادیم . همه چیز خوب بود تا اینکه ... تا اینکه زن داداشم یهویی از توی اتاق واسه داداشم هدیه آورد . انگار با پتک بکوبن توی سرم ! دلم یه جوری شد . نمیدونم حسادت بود یا چیز دیگه . ولی میدونم حس جالبی نبود . آخه دقیقا روز قبلش هم با باران داشتیم در مورد همین قضیه صحبت میکردیم . باران بهم گفت که دوست داشت توی اینروز بهم کادو بده ، ولی ... دیگه طاقت نیاوردم . نمیدونم تا شب چه جوری گذروندم . بدجوری حسود و حساس شدم . البته حسادت زیاد نیست ، چون میدونم زمانی که خانواده من با بارانم روبرو بشن ، فک همه روس زمین کشیده میشه و اونقت هست که اونها باید به من حسودی کنن ! اون شب دلم خیلی گرفته بود ، از اون طرف هم بارانم هم اومد توی نت و با هم کلی حرف زدیم . اون شب خیلی با هم بودیم و خیلی خوش گذشت . ولی آخرش نفهمیدم چی شد که یهو باران ناراحت شد . هنوز هم نفهمیدم . فرداش هم که دیروز باشه ، بی برنامه بودم . فقط بعد از ظهر شریکم زنگ زد و واسه یه نمایشگاه تخصصی واسم بلیط گرفت و گفت بایدبا هم بریم . منم از خدا خواستم و قبول کردم . اما وقت قرار شد و نیومد ! حال گیری یعنی این ! آخرهای شب قرار شد داداش کوچیکم ( که واسه خودش غول فتوشاپه ! ) واسم بنر های تبلیغاتی درست کنه . تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم و یه طرح قشنگ واسم درست کرد . اینم بگم که امروز صبح ما دعای ندبه داشتیم . پس باید صبح زود بیدار میشدیم . ساعت 5 خوابیدم و ساعت 6:30 بیدارم کردن ! دوست داشتم گریه کنم !!! صبح هم درگیر پذیرایی از مهمانها بودم تا ظهر . ظهر هم زود ناهار خوردم و اومدم توی نت تا وب رو آپ کنم . تا مسنجرم باز شد ، خبر فوت خسرو شکیبایی رو شنیدم . شوکه شدم . باورش سخت بود . یهو با خودم گفتم واقعا زندگی یعنی همین ؟ یک دقیقه باشی و یک دقیقه بعدش ... ؟ عجیب بود . دقیقا ساعتی که ایشون فوت کردن ، من هم در حال دعا کردن و تفکر در مورد زندگیم بودم . خیلی عجیب بود . خدا رحمتش کنه . الان هم خیلی خیلی خسته ام . هم بی خوابی و هم خستگی امروز صبح . بم کمی استراحت کنم و بعد یه خبری از خانومیم بگیرم . موفق باشید . ---------- راستی ، احتمالا توی همین بلاگفا خواهیم موند . با صحبتهایی که با باران داشتم ، قرار شد همینجا بمونیم و این خونه مشترک و قدیمیمون رو زنده نگه داریم . اینم از این ! حالا موفق باشید ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
به نام او که هر که او را بشناسد ، راه او باريک و هر که او را نشناسد ، راه او تاريک ... سلام . خوبین ؟
بله ، درست خوندین . داریم از بلاگفا میریم ! رفتیم یه خونه پیشرفته تر با سونا و جکوزی و پارکینگ واسه 16 تا ماشین و زمین تنیس و دیواره مصنوعی سنگنوردی و ... ! گرفتیم ! البته در دنیای مجازی !!! بالاخره بعد از یک سال و اندی ، یه جای بهتر پیدا کردیم و کم کم دارم اونجا رو آماده میکنم . ایشالله تا یکی دو روز دیگه کامل آماده میشه . آدرسش رو بعدا واستون میذارم تا منو گم نکنین . اما بریم سراغ خاطرات . 3 شب پیش ، یهویی بعد از چند ماه ، داداش امیدم زنگ زد و بدون هیچ مقدمه ای ازم پرسید : میای بریم بیرون !؟ منم پایه اینجور برنامه های یهویی ! گفتم ساعت چند ، کجا !؟ زود برنامه هام رو ردیف کردم و دوچرخه رو میزون کردم و آماده شدم واسه رفتن . قبلش هم با باران جونم کمی حرف زدم . سر ساعت مقرر رسیدم جلوی خونه شون ، منتظر یکی دیگه از بچه ها شدیم تا اون هم بیاد . وقتی اومد ، 3 نفری حرکت کردیم و رفتیم به سمت کوه . همونجایی که خیلی وقتها منو امید با هم میرفتیم و شب رو تا صبح اونجا میگذروندیم . رفتیم و کلی هم صحبت کردیم و خیلی خوش گذشت . در مورد یک سری از مواد روانگردان هم با هم گفتگو کردیم . چون نیاز به اطلاعات زیادی در مورد این جور مواد داشتم . شاید هم بعد واسه یک تست پزشکی ، یکمی مصرف کنم ! خلاصه ، تا ساعت 4 صبح اونجا بودیم و کنار آتیش نشستیم و یه چای خوردیم . بعدش برگشتیم سمت خونه . آفتاب داشت در میومد . وقتی رسیدیم ، یه نیم ساعتی درگیر یه موضوع خنده دار شده بودیم ! دوستم رفت و یه کاری کرد که مردم از خنده !!! نمیگم چه کاری ، چون یکمی بد آموزی داره ! ولی باحال بود !!! خلاصه ، از امید خداحافظی کردیم و دوستم منو رسوند تا جای خونه و بعدش رفتم لالا ! تا نزدیکیهای ساعت 9 لالا بودم و ظهر هم با زنگ خانومی بیدار شدم . کمی حرف زدیم و گفتگو کردیم . تا خواستم یکمی دیگه بخوابم ، یکی از همکلاسیهای قدیمیم زنگ زد . اول نشناختمش . بعد خودش رو معرفی کرد . منم گیج خواب بودم و متوجه نشدم ! پرسیدم شما ؟ گفت : به به ! حالا همکلاسی قدیمی خودتون رو فراموش کردین !؟ گفتم شرمنده ، الان توی این دنیا نیستم ! اسمتون !؟ گفت خانوم فلانی ! یهویی چرتم پاره شد ! ما یک سال قبل توی دانشگاه با هم بودیم . همونی که از شوهرش به خاطر یک سری مسائل جدا شده بود و رفته بود یک شهر دیگه . کلی باهم گپ زدیم . خلاصه ، خداحافظی کرد و منم دیگه نتونستم بخوابم ! آخه داشت ظهر میشد . ناهار رو زدم و رفتم دانشگاه . راستی ، اون روز ، روز اول کلاسهای امنیتی مون هم بود . بعد از کلاس که مدیر دانشگاهمون هم بهم گیر داد ! رفتم سر اون کلاس دیگه . خیلی توپ بود ! حال کردم ! همون چیزیه که دنبالش بودم . بعد از کلاس وقتی برمیگشتم خونه ، باران زنگ زد . بهش گفتم تا 10 دقیقه دیگه میرسم خونه . به محض اینکه رسیدم ، زنگ زدم . گفت که داره میره عروسی . عروسی یکی از آشناهای نزدیکشون . زیاد مزاحمش نشدم و زود خداحافظی کردیم . شب هم درگیر کارهام بودم و خیلی سرم شلوغ شده بود . شب نزدیکهای ساعت 11 باران زنگ زد و متوجه شدم که برگشتن . ولی صدا قطع و وصل میشد . اون شب خیلی هوا گرم شده بود . توی اتاق دمای هوا 30 درجه بود ! البته 2 تا سیستم بهاندازه کافی گرما ایجاد میکنن ، ولی طاقت نیاوردم و زود رفتم بخوابم . امروز صبح هم زود بیدار شدم و رفتم سراغ مرتب کردن خونه جدیدمون . چقدر عجیب و بزرگه ! وقتی آدرس دادم ، خودتون شاید وسعتش رو ببینین ! اینم از این ، برم و اونجا رو مرتب کنم . فعلا ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
به نام او که هر که او را بشناسد ، راه او باريک و هر که او را نشناسد ، راه او تاريک ... سلام . سلام به همه دوستان خوبم .
خوبین ؟ من و بارانم هم خوبیم . حال من بعد از یک سری ماجراها خیلی بهتر شده . شب جمعه ای که گذشت ، من و بابام و مامانم و داداش کوچیکم ، ساعت 2 نیمه شب رفتیم حرم . خیلی خوش گذشت . آخه شبی بود که میگفتن اون شب هر آرزویی کنین ، برآورده میشه . من هم رفتم و هر چی آرزو داشتم ، گفتم . واسه بارانم دعا کردم ، واسه خودم و واسه همه . تا صبح بعد از نماز صبح اونجا بودیم . بعدش هم برگشتیم و اومدیم خونه و تا ظهر خوابیدم ! راستی ، همون روز ( پنجشنبه ) بعد از مدتها کمی با بارانم حرف زدم . دلم اونقده گرفته بود که حد نداشت . شبش هم توی نت با هم بودیم و خیلی خوش گذشت . جمعه هم کاری نداشتیم . فقط اون شب خونه داییم دعوت بودیم . چون عروسی پسرش بود و ما هم دعوت شده بودیم . این روزها یکمی از طرف خانواده در مورد کارهام و صحبتهام زیر ذره بین هستم . ولی چیزی نیست . میدونم چه جوری درست کنم ! بد نگذشت ، خوب بود . ولی چون من کلا با جاهای شلوغ مشکل دارم ، زیاد این جور مراسم نمیرم . امروز هم قرار بود اولین جلسه همون کلاسهای امنیتی مون باشه ، ولی برگزار نشد . شاید با یک هفته تاخیر . شاید هم توی این هفته واسه تدریس دوباره برم . آخه اون خانومی که باید بهش یاد بدم خیلی خجالتیه و اصلا نمیتونه به کسی دیگه بگه که بیان و بهش این چیزها رو یاد بدن . خیلی با مزه اس ! خلاصه ، امروز هم تا خواستم به باران زنگ بزنم ، اون پیش دستی کرد و زنگ زد . یکمی با هم حرف زدیم و بعد گفت 2 دقیقه دیگه زنگ میزنه . ولی الان نیم ساعته که منتظرشم !!! خب دیگه . برم که یکمی هم به کارهام برسم . امیدوارم همه با آرزوهاشون برسن و موفق و پیروز باشن . روز خوش . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
به نام او که هر که او را بشناسد ، راه او باريک و هر که او را نشناسد ، راه او تاريک ... سلام . خوبین ؟
منم خوبم ، بارانم هم خوبه . ولی اوضاع روحیم داغونه ، بارانم هم شاید همینطور باشه . این چند روز خیلی اتفاقات عجیب و بعضا بدجوری افتاد . یک سوء تفاهم خیلی جدی بین و من باران که به خوبی و خوشی گذشت . چند تا مشکل خانوادگی توی خونه واسه من ، مشکلات دانشگاهم ، انصراف از تحصیلم ، مشکلات کاریم و ... نمیگم اینها همه فقط و فقط واسه منه ، نه . ولی یهویی چنان فشاری بهم وارد کرد که اصلا انتظارش رو نداشتم . مشکل خانوادگیم از همه بد تر بود . یک جورایی منو ترسوند و نمیدونم ، دیکه نمیخوام بهش فکر کنم . برنامه ریزی هام همه عقب می افتن ، پروژه هام همه شکست میخورن ، رابطه هام همه به هم میریزن . تمرکز روی هیچی ندارم . میشه گفت یکی از هفته های جهنمی خودم رو پشت سر گذاشتم و امیدوارم که تموم شده باشه . گاهی روزها بدون برنامه و فقط با یک زنگ تلفن صبح زود میرفتم بیرون و ساعت 2 نیمه شب میرسیدم خونه ، گاهی روزها تمام مدت توی خونه بودم و از اون مدت زجر میکشیدم . تازگیها اصلا دوست ندارم توی خونه بمونم . میخوام فقط برم بیرون و سر خودم رو گرم کنم . توی این هفته خیلی از بارانم دور شدم . شاید کمتر از یک ساعت با هم حرف زده باشیم . این خیلی وحشتناکه . همه اش هم تقصیر من شد . شوکه شدم . هنوزم حالتم عادی نیست . گیجم و از فردا میترسم . میترسم برنامه هام فردام هم خراب شه . میترسم که فردا باز سر یه موضوع بی ارزش ، اعصاب خودم و یکی دیگه رو به هم بریزم . این وسط بیشتر از همه باران اذیت شد . البته ناخواسته بود ، ولی یه چیزی مشخص شد . من توی این شرایط خیلی کم صبر میشم . چی کار کنم ، نمیتونم . حتی امشب هم با یکی از بچه هایی که با هم صمیمی بودیم سر یه موضوعی دعوا کردم . فقط امروز تونستم واسه یک سری کلاسهای امنیتی دیگه ثبت نام کنم . شاید این چند ماه بیکاری رو بتونم با این برنامه ها پر کنم . این شبها بدجوری حس میکنم تنهام . حتی چند شب پیش داشتم گریه میکردم . ادعا هم میکنم مرد شدم ! فقط امیدوارم باران از من نا امید نشه . امیدوارم . الان باران راحت خوابیده ، وقتی که به یاد اون روزهایی می افتم که منو باران کنار هم آروم و بدون هیچ دغدغه فکری و ذهنی نشسته بودیم و از با هم بودن لذت میبردیم ، بغض میکنم ... چی بگم که این دل خیلی گرفته اس ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط احسان |
|
|
سلام ! آسمانی ها سلام ! من از زمینم .قطره باران.حرف های نگفته ام بیش از قطره های باران است ولی زمان بودنم اندک... باز خاموش در خود می شکنم آرام و بی صدا .صدایم را شنیدی ؟واژه هایم تکراریست ؟ اما هیچ میدانی زیباترین ترانه دنیا نیز تکراریست .ترانه دوستت دارم .ترانه با تو بودن .ترانه تنهایی بعد از تو .حتی بودن با تو نیز تکراریست .پس میبینی همه تکرارها بیهوده نیست .با تو بودن را هزاران بار تکرار می کنم ... هنوز برام همونی همون نفس تو سینم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط باران |
|
|
به نام او که هر که او را بشناسد ، راه او باريک و هر که او را نشناسد ، راه او تاريک ... سلام . خوبین ؟ امیدوارم که حال همه خوب باشه .
چند روزه شدیدا درگیر کارهای اداری شدم . اداره گذرنامه ، سفارت ، وزارت خارجه ، دانشگاه ، دادستانی ، تشخیص هویت ، پزشکی قانونی ، سرد خونه ، غسال خونه ، بهشت ... ! شوخی کردم . دیگه قرار نیست که واسه سفر برم اون دنیا ! زبونت رو گاز بگیر !!! توی این چند روز خیلی درگیر بودم . طوری که نزدیک بود روز مادر رو هم فراموش کنم . ولی خواهرم یاد آوری کرد و منو از شرمندگی نجات داد ! وای ! یه چیز جالب تر ! 4 روز پیش ، منشی دانشگاهمون اومد توی لابراتوار و به من یه نامه داد . فکر کردم نامه ای بود که باید میدادیم به سفارت . بازش کردم و خوندمش ، وقتی به آخرش رسیدم ، خشکم زد !!! منو به کمیته انظباتی احظار کرده بودن ! اما نمیدونم به کدامین گناه ! ( نه که خیلی گناه زیاد دارم ، نمیدونم به خاطر کدومش !!! ) خلاصه ، دو روز بعدش واسم جلسه گذاشته بودن . منم کلی حول کردم . اعصابم قاطی کرده بود . با هر بدبختی بود ، اون روز رو رفتم توی جلسه . ضمن اینکه روز قبلش حدس زدم در مورد چی قراره باهام بحث کنن . رفتم توی جلسه و مدیر دانشگاه شروع کرد به سوال و جواب . به محض اینکه سوال اولش رو پرسید ، تا آخرش خوندم !!! فهمیدم که چه سوتی بزرگی دادن ! حالا بهتون میگم چی شد ! من دقیقا دو روز قبلش ، توی فلش مموری دوستم ، پروژه ام رو ریختم و تحویل استاد دادم . حالا توی اون فلش ، نمونه سوالهای آزمون آخر ترم بود ! استادمون هم فضولیش گل کرده بود و اونها رو دیده بود و گزارش کرده بود . حالا اونها فکر کرده بودن که اون فلش و اون نمونه سوالها مال من بوده ! منم با کلی عصبانیت و جواب دادن به همه سوالهاشون ، و مطرح کردن یه عالمه سوال در مورد نقاط ضعف مدیریتی اونها ، مشت محکمی به اونها زدم ! فقط مونده بود ازم عذر خواهی کنن ! ولی خب ، ازشون به خاطر اینکه وجهه منو جلوی بابام خراب کرده بودن ، اعاده حیثیت میکنم !!! از اون طرف هم به خاطر اینکه سایت دانشگاه دست من هست ، نمیتونن منو زیاد اذیت کنن و میدونن من کلی واسشون ارزش دارم . ارتباطاتم با سنترهای دیگه ، با بچه های ترم بالایی و تازه وارد ، داشتن اطلاعات دقیق و جرئی از دانشگاه و ... ! واسه همین نمیتونن حال منو بگیرن ! روز مادر هم متاسفانه خیلی درگیر بودم . طوری که از صبح زود بیرون بودم تا بعد از ظهر ساعت حدودا 6 . به محض اینکه رسیدم خونه ، به باران زنگ زدم تا بهش این روز رو تبریک بگم . ولی ظاهرا از دستم ناراحت بود . منم حواسم پرت شد و یادم رفت بهش تبریک بگم ... ناراحت شدم ، خیلیییییییییی . خیلی ناراحت کننده بود . توی این روز یادت بره به خانومیت تبریک بگی . چه وحشتناک . با همین قضیه تا شب درگیر بودم . زن داداشم هم اومد خونه ما . به علاوه خواهرم و شوهرش . دختر خاله ام هم بهم زنگ زد و واسه شب مارو خونشون دعوت کرد . اما ما خودمون مهمون داشتیم . حدودا ساعت نزدیک های 9 بود که تلفن زنگ زد . برداشتم و یه صدای نازی اون طرف خط گفت سلام ! باران بود . صداش خیلی قشنگ بود . انرژی داشت و شاد بود . با هم کلی حرف زدیم . یه عالمه . یه تعهد نامه جدید هم امضا کردیم با این مضمون : 6 من ، 1 باران !!! ( یکمی رمزیه ! پس خودتون رو خسته نکنین ! ) اما این تعهد نامه امروز به 3 من و 1 باران تغییر پیدا کرد ! بگذریم . امروز صبح هم با بچه ها قرار داشتم . ولی تا ساعت 1 خوابیدم ! آخه چند روزی بود که واقعا کمبود خواب داشتم ! ظهر هم بعد از ناهار ، رفتم سر قرار !!! بعد از مدتها با دوچرخه . امروز نامه انتقالی من رو بهم دادند و تقریبا دیگه مشکلی نبود . ولی قرار بود من با شوهر خاله ام در مورد این سفر مشورت کنم . بعد از ظهر مامان و خواهرم و داداش هام و زن داداشم رفتن خونه خاله ام و مادر بزرگم . منم بعد از کارهام رفتم خونه و یه دوش گرفتم و باران رو از خواب پروندم ! و رفتم خونه خاله ام . تا شب منتظر شوهر خاله ام بودم تا بیاد . ساعت 1 اومد . بعد از مشورت و گفتگو ، من رو از رفتن به اون کشور خاص منع کرد . اما کشور دیگه ای رو پیشنهاد داد . از هر نظری که فکر میکنم ، میبینم راست میگه . اینجوری خیلی بیشتر به نفعمون میشه . حالا باید با بچه ها و دانشگاه صحبت کنم . وای ! امشب با باران هم قرار داشتم توی نت ، ولی ... همینجا ازش عذر میخوام . شرمنده دیگه . نشد بیام . باز روز از نو ، روزی از نو . فردا باید کلی کار رو از نو انجام بدیم . خدا به دادمون برسه ! برم بخوابم که فردا یه عالمه داستان دیگه دارم ! شب خوش بارانم ... شب شما هم به خیر . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط احسان |
|
|
به نام مهربان عالم سلام دوستاي عزيزم .اميدوارم خوبه خوب باشيد .ما هم خوبيم .اما من اونقدر ها هم خوب نيستم . اين روزها خيلي داره سخت ميگذره .هم به خاطر مساله احسان هم به خاطر يه سري مسائل كه براي خودم پيش اومده . ولي مساله رفتن احسان همه مسايل ديگه رو تحت الشعاع خودش قرارداده و باعث شده اين روزا كمتر به مشكلات ديگم فكر كنم . خودم رو بيشتر درگير كار كردم تا روزهام زودتر تموم شن ولي از يه طرف ديگه هم از كار كردن خسته شدم و ميخوام خودم رو بازنشست كنم و بشينم خونه مثل مامانا آشپزي كنم .جالبه ها !! يه تنوع خيلي بزرگ ميشه .اين طوري آشپزيم هم خوب ميشه و احسان در آينده از گرسنگي عذاب نمي كشه (شوخي بود باور نكنيد چون آشپزي من عاليه ). الان اين پست رو دارم تو شركت مينويسم از بس كه اين احسان به من غر ميزنه كه وب رو آپ كن من هم از همه كارهام گذشتم و نشستم پشت سيستم تا براي آقا احسانم بنويسم ، بنويسم كه ... بنويسم كه احسان اين روزا برام عذاب آور شده ولي با خودم تصميم گرفتم خودم رو شادتر از قبل نشون بدم تا رفتن براي تو هم راحت تر باشه آخه ميدوني كه موفقيت تو برام از همه چيز مهم تره . اين چند روز كه با هم حرف ميزنيم توجه كردي كه چقدر عوض شديم ؟انگار قدر لحظه هاي با هم بودن رو بيشتر ميدونيم .كاش هميشه همين طوري باشيم ... راستي يه چيزي: احسان جونم نميدونه كه من دارم درس ميخونم .آخه هيچ وقت بهش نگفتم ،با اينكه ميدونم خيلي خيلي دوست داره من ادامه تحصيل بدم اما من نخواستم بهش بگم . آره احسان جونم منم هم رشته خودتم .ولي هم كار كردن و هم درس خوندن بيش از حد داره برام سخت ميشه احتمالا ترم بعد ثبت نام نميكنم و باز هم برميگردم پله اول .اما اشكال نداره .من راضي ام . خب من الان خيلي كار دارم برم به كارهام برسم . آرزو ميكنم همه كسايي كه براي رسيدن به خوشبختي تلاش ميكنن با اميد به خدا به بهترين ها دست پيدا كنن .شما هم براي ما دعا كنيد تا كنار هم به خوشبختي محض برسيم . دوستتون دارم ،خدانگهدار.
وقتي عشق نباشد ،آرامشی نخواهد بود و و قتي پاكي نباشد، عشقي نخواهد بود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط باران |
|
|
به نام او که هر که او را بشناسد ، راه او باريک و هر که او را نشناسد ، راه او تاريک ... سلام . خوبین ؟
ببخشید دیگه ، یک روز توی سرو کله هم میزنیم ، یه روز میشیم لیلی و مجنون ( احسان و باران ! ) دیروز کلی حالم گرفته بود ، جمعه بود و حوصله هیچ کاری نداشتم . همش توی فکر بودم و انواع و اقسام تفکرات رو مرور میکردم . سرم داشت میترکید ! برنامه هام رو داشتم میچیدم ، هنوز مامانم ، داداش هام و هیچ کدوم از دوست و فامیلهام از قضیه رفتن من خبر ندارن . به جز دو سه تا از دوستان خیلی نزدیکم . البته دیگه نمیخوام زیاد در مورد رفتن حرف بزنم . شاید اینجوری بهتر باشه . بعد از ظهر دیروز ، مامان و بابام رفتن خونه یکی از اقوام . من موندم و پسر خواهرم و داداش کوچیکم . داداش کوچیکم هم رفت خونه دوستش . از فرصت استفاده کردم و به باران زنگ زدم . جایی دعوت بودن . کلی باحاش حرف زدم ، حرفهای بامزه ، شوخی و خنده . چه لحظات خوبی بود . باورتون نمیشه ، ولی از خنده های باران ، کلی انرژِی میگیرم . خیلی خیلی خوب بود . یه گفتگوی خوب و عالی . فرداش ( امروز ) کلی کار اداری داشتم . با دوستم قرار گذاشته بودم که صبح بریم و اون کارها رو انجام بدیم . صبح هم اگه بهم زنگ نمیزد ، خواب میموندم !!! زود رفتم سر قرار و از قضا باران هم زنگ زده بود تا منو از خواب بیدار کنه ! اما ناکام موند !!! بعضی وقتها دلم واقعا واسه باران میسوزه ، خیلی زحمت میکشه و سختی میبینه . ولی من ... امیدوارم که حالش خوب باشه . همیشه و همه جا . الانم میخوام بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم . آخه خانومیم خسته شده . برم تا بعد . فعلا ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
به نام او که هر که او را بشناسد ، راه او باريک
و هر که او را نشناسد ، راه او تاريک ... سلام . سلام به همه دوستان خوبم .
بازم واسه این تاخیر عذر میخوام . راستش چند تا مشکل واسم پیش اومده بود . سعی میکنم یکی یکی بگم . راستش ، شب دوشنبه سر یه موضوعی خیلی شدید با باران دعوا کردم . سر همون موضوعی که ظهر همون روز از دست هم دلخور شدیم . واقعا دعوای بدی بود . خیلی ناراحت کننده و دردناک . اما همیشه دعواهای ما تموم میشه و با هم خوب میشیم . خوب ، شاید بهتر از قبل . توی این چند روز هم درگیر یک مسئله جدید بودم . شدیدا ذهنم درگیر موضوعی شده بود که واسه آینده من میتونست کلی تغییرات ایجاد کنه . به پیشنهاد یکی از همکلاسیهام قرار شد واسه ادامه تحصیل به یکی از کشورهای عربی بریم . یک دانشگاه مجهز و خیلی خوب در سطح خاور میانه . اما ... من از بابت هیچ چیزی نگران نبودم ، جز بارانم . میدونستم که از این خبر خیلی خیلی ناراحت میشه . میدونستم که ممکنه مخالفت کنه . میدونستم که شاید به خاطر من هم موافقت کنه و هیچی نگه . ولی ، همه این افکار توی این چند روز مدام توی ذهنم مرور میشد و نتیجه های عجیبی میداد . راستش من از رفتنم چند تا هدف دارم . اگه من برم ، توی این مدت هم میتونم جایگاه خوبی توی کارم بدست بیارم و هم خیلی زودتر بتونم موضوع باران رو واسه خانواده ام مطرح کنم . اگه رفتن من 10 دلیل داشته باشه ، 9 تای اونها ارتباط مستقیمی با باران داره . این موضوع رو با باران در میون گذاشتم . خیلی میترسیدم و واقعا نمیدونستم باران چی میگه و چه عکس العملی نشون میده . اما باران فرشته تر از این حرفهاست . این کار من خیلی سخته . هم برای من و هم برای باران . اما بیشتر این سختیها روی شونه های باران هست . ممکنه که رضایت بده و هیچی نگه ، اما توی دلش هزار بار میگه که کاش نشه . امروز رفتیم و نامه نگاریهای مربوط به دانشگاهمون رو انجام دادیم . از یه طرف مدیر دانشگاه دوست نداره من بریم ، از اون طرف هم حمایتی از ما نمیکنن . بعد از ظهر وقتی دوستم منو رسوند ، بهم گفت که خیلی دلش واسم تنگ میشه . هرچند که ما چند سالی بود که از هم خبر نداشتیم ، ولی واقعا با هم دوست بودیم . وقتی این حرفو زد ، با خودم گفتم اگه بمیرم ، اگه دیگه راه برگشتی نباشه چی ؟ اونوقت چه عکس العملی نشون میدین ؟ هزار تا سوال واسم پیش اومد ... ضمن اینکه امروز دلم واقعا واسه باران تنگ شده بود . چند روز بود که همیشه چهره قشنگش توی ذهنم بود و تند و تند به اون فکر میکردم که وقتی پیشش نیستم چی کار میکنه . بعد از ظهر خودش بهم زنگ زد . وقتی بهش گفتم که میخوام چند وقت دیگه واسه خداحافظی بیام پیشت ، حس کردم که ناراحت شد . اما نتونستم با شوخی های بی مزه ام از دلش در بیارم . بعد از چند دقیقه با دلخوری خداحافظی کردیم و به خودم لعنت میفرستادم . آخه چرا نمیتونم درست حرف بزنم ؟ چرا هنوز موقعیت ها رو درک نمیکنم ؟ وای ، چقدر بی فکرم ، چقدر کم عقلم ... شب دوباره باران زنگ زد . اما این بار صداش شاد بود . وقتی حس کردم که خوشحاله ، خیلی خیلی خوشحال شدم . کمی با هم حرف زدیم و واسه شب قرار گذاشتیم که بیایم توی نت و با هم حرف بزنیم . سر ساعت مقرر اومدم و منتظر باران شدم . اونم اومد و با هم حرف زدیم . اما کم کم متوجه ناراحتیش شدم . متوجه شدم که چقدر اذیت شده . بعد از حرف زدن بعد از ظهرمون چقدر ناراحت شده بود و اذیتش کرده بودم . از خودم بدم اومد . تمام حق رو بهش میدم . واقعا حق داشت . وقتی بهم گفت که بعد از ظهر و حتی همون موقع چه حالی داشت ، نمیدونم . حس بدی دارم . خیلی بی رحمم . خیلیییییی . میخوام که منو پیش خودش حس کنه ، بدونه که هرچند جسممون از هم دوره ، اما همیشه توی فکر و قلبم هست . نمیخوام حس کنه که تنهاست . چشمهام خیس شده ، توی دلم غوغاست ، سرم داره میترکه ، حالم اصلا خوب نیست ... خدایا ، چی کار کنم ... ؟؟؟ کمکمون کن |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط احسان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط باران |
|
|
به نام او که هر که او را بشناسد ، راه او باريک و هر که او را نشناسد ، راه او تاريک ... سلام . سلام به همه دوستان خوب من .
خوبین ؟ من هم بد نیستم . بارانم هم خوبه . امروز برگشت شهر خودشون و از پیشم رفت ، اونم در یک شرایط ناراحت کننده ... دیروز نه ، پریروز ظهر خونه خاله ام دعوت شدیم . خونه خاله ام تقریبا نزدیک هتل باران بود . ناهار رو خوردیم و من به باران زنگ زدم تا ببینم برنامه اش چطوریه . میتونم برم پیش یا نه . بعد از اینکه چندین باز زنگ زدم و گوشیش رو روشن کرد ، گفت که با دوستاش برنامه داره و با اونها قرار داره . منم دوست نداشتم که اون بدقول شه یا این حس خودخواهی باعث بشه که باران اذیت شه و نتونه از زمانی که اینجاست ، درست استفاده کنه . باید اعتراف کنم که یکمی ناراحت شدم . گوشیم هم باطریش تموم شد و خاموش شد . با خودم گفتم اگه باران بهم زنگ بزنه چی ؟ بعدش گفتم که نه بابا ! اون امروز که دیگه با من برنامه ای نداره . پس چرا نگران باشم . ولی بهش زنگ زدم و گفتم که گوشیم خاموشه و میرم خونه خودمون . اون هم قبول کرد و باز من بیشتر ناراحت شدم ... قرار شد بریم خونه خاله ام و دختر خاله ام رو برداریم و بریم تا باغ یکی از آشناهاشون . رفتیم خونه مادر بزرگم و بعد یه نیم ساعت رفتیم باغ . یک ساعتی همونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه . دلم گرفته بود . فرداش قرار بود باران برگرده . شب خودش بهم زنگ زد و اینو بهم گفت . واسه همون روزی که میخواستن برن باهاش قرار گذاشتم و گفتم قبل از رفتن میخوام بیام و ازت خداحافظی کنم . قرار شد صبح بهم خبر بده . صبح ساعت 8:30 بهم زنگ زد و گفت که یکی دو ساعت دیگه برم محلی که قرار گذاشتیم . من هم رسیدم و باران هم از اون طرف رسید . با هم قدم زدیم و توی همون یک ساعتی که وقت داشتیم ، از آخرین لحظات با هم بودن استفاده کردیم و در کنار هم بودیم . راستش سر یه حرف باران خیلی دلم گرفت . یعنی در اصل جواب باران به یه سوال من بود . هرچند شاید بیشتر جنبه شوخی داشت ، اما به خاطر حساسیتم توی این روزها ، ناراحت شدم و دیگه هیچی نگفتم . ساکت شدم و ترجیح دادم حرفهام رو توی دلم بریزم و ... رسیدیم جایی که باید جدا میشدیم . باران از دستم ناراحت بود و با من با دلخوری خداحافظی کرد و رفت . اما نمیدونست که من پشت سرش از همون لحظه و از فشار دلتنگی اشکم در اومد ... بهم حتی دو تا مسیج داد و بیشتر ناراحت شدم ، ولی از اون طرف حق هم بهش میدادم . کارم درست نبود . به هیچ عنوان . رسیدم خونه ، حوصله هیچ کاری نداشتم . فقط نشستم و از فشار درد قلبم به خودم میپیچیدم . ظهر بعد از ناهار دوستم اومد دنبالم و رفتیم کلاس . توی کلاس هیچی متوجه نشدم . هیچی نفهمیدم ! منتظر بودم تا بعد از کلاس برسم خونه تا به باران زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم ، اما گوشیش آنتن نمیداد . تا شب چندین بار زنگ زدم . اما هیچ . واسش یه ایمیل زدم و کلی حرف زدم . امیدوارم که منو به خاطر این رفتارهای بچه گانه ام ببخشه . امیدوارم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پسر و دختری مثل خیلی از همین آدمها . از جنس خاک . دلتنگ و ساده .
مثل تو ... |
| نویسندگان |
|
احسان باران |
|
RSS
|